شما چه کسی هستید؟

زمانی که از افراد پرسیده می‌شود: «شما کیستید؟» معمولا سکوت می‌کنند و حتی بعضی می‏گویند هرگز در این مورد فکر نکرده‌اند. آیا شما می‌توانید تصور کنید که تمام زندگی خود را بدون آگاهی از اینکه واقعا بدانید چه کسی هستید سپری کنید؟
بسیاری از این سوال تعجب می‌کنند و معمولا پاسخ‌هایشان را براساس نقش‌ها و توانایی‌هایشان با تعاریف مختلفی بیان می‌کنند، از قبیل این پاسخ‌ها که «من معلم هستم» «من یک مادرم» «من خوش‌اخلاق هستم» «من هنرمندم» «من دوست دارم به دیگران کمک کنم» و... .
بیشتر مردم با این نظر که آنها مجموعه‌ای از تجارب، خاطرات، افکار و احساسات هستند، موافق‏اند. آیا شما هم با این حرف موافقید؟
آیا ما فقط تجارب و خاطراتمان هستیم و یا تنها رویدادهایی هستیم که با آنها مواجه می‌شویم و نه بیشتر؟ آیا ما افکارمان هستیم؟ اگر پاسخ شما مثبت است به این سوال نیز پاسخ دهید که آیا ما می‌توانیم افکارمان را تغییر بدهیم؟ البته که می‌توانیم! پس چه کسی این افکار را تغییر می‌دهد؟! اگر ما نخواهیم، افکارمان خود به خود تغییر نمی‌کنند، همان‌طور که یک کتاب نمی‌تواند صفحاتش را تغییر بدهد یا یک ماشین خود به خود حرکت کند، بنابراین چیزی فراتر از آنها باعث ایجاد تغییر می‏شود. ممکن است شما پاسخ دهید که «من می‌توانم افکارم را تغییر دهم.» پس شما افکارتان نیستید، هستید؟
شما می‌توانید بگویید دارای احساسات هستید، ممکن است باورها و نگرش‌هایی داشته باشید اما خود آن اعتقادات نباشید! ما می‌توانیم یک باور یا نگرش را تغییر بدهیم و یا به روز کنیم، ممکن است سخت باشد، اما غیرممکن نیست. شاید به نظر شما شخصیت افراد شامل افکار، احساسات، خاطرات و باورهایشان است. تعدادی از روان‌شناسان نیز با این نظر موافق هستند. اما چه کسی قبل از اینکه این شخصیت رشد کند و شکل بگیرد وجود داشته است؟ ماهیت این شخصیت چیست؟ زمانی که هنوز متولد نشده‌ایم، رشدمان آغاز می‌شود و برای غذا، اکسیژن، سرپناه و همه‌چیز به مادرمان متکی هستیم. به محض اینکه به دنیا می‌آییم، مجبوریم حداقل خودمان نفس بکشیم، به تدریج یاد می‌گیریم روی دو پا بایستیم، راه برویم، حواس و عقلمان را به کار بگیریم. سرانجام مجبور می‌شویم قبول کنیم که هرجا می‌رویم، هر کاری می‌کنیم و هرچه تجربه می‌کنیم، با مسئولیت خودمان است.
به سوال اول بر می‌گردیم: «ما چه کسی هستیم؟» تا اینجا حداقل متوجه شدیم که چه کسی نیستیم. کلمه Persoin (شخصیت) در حقیقت از ریشه لاتین Persona گرفته شده، به معنی نقاب یا ماسکی که بازیگران تئاتر در یونان و روم قدیم بر چهره می‌گذاشتند. این تعبیر، بر این مطلب اشاره دارد که شخصیت هرکس نقابی است که او بر چهره خود می‌زند تا وجه تمایز او از دیگران باشد. با استفاده از نقاب افراد قادر می‌شوند نقش‌های مختلفی را بازی کنند. شخص با این نقاب در اجتماع ظاهر می‌شود و در واقع این جامعه است که نقاب یا نقاب خاصی را به شخص تحمیل می‌کند و نقاب شخصیت اجتماعی یا نمایشی هر فرد است، اما حتی اگر هزار صورت متفاوت وجود داشته باشد، پشت این صورت‌ها، یک خود واقعی قرار گرفته است.
با توجه به نظریه یکی از روان‌شناسان، یکی از چهارلایه آسیب‌شناسی روانی، لایه جعلی است، یعنی سطحی از وجود که در آن نقش بازی می‌کنیم. در این سطح طوری رفتار می‌کنیم که انگار شخص مهمی هستیم، انگار ناآگاه و نادانیم، انگار بانوی موقری هستیم، انگار شیر مردیم. نگرش «انگار» ما را ملزم می‌کند براساس یک مفهوم یا خیال رفتار کنیم که خودمان یا دیگران آن را آفریده‌ایم، خواه بعدها معلوم شود که از سر ناچاری بوده یا حالتی ایده‌آل که ما آن را خلق کرده‏ایم. ما به این علت می‌خواهیم چیز دیگری باشیم که از آنچه هستیم رضایت نداریم. ما معتقدیم اگر چیز دیگری باشیم، تأیید، محبت و حمایت محیطی بیشتری را به دست می‌آوریم.
ما در جریان تلاش برای اینکه موجودی غیر از آنچه هستیم، باشیم، آن جنبه‌های خودمان را که ممکن است به عدم تایید یا طرد منجر شوند، انکار می‌کنیم، برای مثال می‌توانیم به گونه‌ای رفتار کنیم که انگار ذاتا دین‌دار و پرهیزکاریم. ما می‌کوشیم ویژگی‌هایی را به وجود آوریم که جامعه برای تأیید کردنمان از ما می‌خواهد و در این جریان، شخصیت جعلی‏ای از به وجود می‌آوریم.
اما شخصیت سالم به نقش‌های اجتماعی مشغول نمی‌شود، زیرا این نقش‌ها چیزی جز یک رشته انتظارهای اجتماعی نیستند که ما و دیگران برای خودمان ایجاد کرده‌ایم. انسان بالغ با جامعه سازگار نمی‌شود و الگوهای قدیمی و تکراری را که بسیار امن اما ملال‌آور هستند، تکرار نمی‌کند. این‌گونه افراد برای پذیرش مسئولیت زیستن با تمام توان به بازبینی دوباره هر ثانیه خود می‏پردازند.
سعی کنید برای یک لحظه این‌گونه عمل کنید: یک نفس عمیق بکشید، احساس‌هایتان را به تعویق بیندازید، ذهن خود را رها کنید! این رها کردن ذهن، در واقع تغییری اساسی در هوشیاری است. می‌توانیم با تمام حواسمان، واقعیت خود و دنیایمان را تجربه کنیم. حس می‌کنیم ناگهان دنیا در مقابل چشمانمان دوباره زنده می‌شود. به این طریق، از خلسه فکری خارج می‌شویم، درست مثل این که از عالم رویا خارج شویم و دوباره بتوانیم با حواسمان، به تمامی آنچه را که هستیم لمس کنیم و خود واقعی‌مان را دریابیم.

/ 2 نظر / 28 بازدید
بهابادی

سلام ممنون